مارال درخانواده عمه به خوبی پذیرفته می شود و روز بعد برای درو کردن کشتگاه کوچک خانواده با آنها همراه می شود. همان روز گل محمد (پسر بلقیس) با دایی خود مدیار و چند تن دیگر از اعضای خانواده همراه می شود تا صوقی خواهرزاده حاج حسین چارگوشلی را که مدیار عاشق اوست، از خانه حاج حسین بدزدند. صوقی نامزد نادعلی پسر حاج حسین است. در این ماجرا مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته می شود. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قراری که با ماهدرویش –جوانی که هرسال برای روضه خوانی و شمایل گردانی به سیاه چادرها می  آید- دارد، فرار می کند. وقتی گلمحمد به سوزنده برمی گردد برای پیدا کردن شیرو تا نیشابور می رود و در آنجا باخبر می شود که آن دو باهم ازدواج کرده اند و به قلعه چمن رفته اند.
خانواده بعد از درو کردن کشت دیم کم حاصل خود در سوزنده به چادرها برمی گردند و وقتی با بیماری گوسفندها روبرو می شوند، گلمحمد برای گرفتن کمک از اداره های دولتی به سبزوار می رود، اما هیچ اداره ای به او توجهی نمی کند و او خسته و ناامید به چادرها برمی گردد و ناچار می شود از بابقلی بندار مباشر ارباب آلاجاقی که در قلعهچمن دکانی دارد، قرضی بگیرد.
ماهدرویش و شیرو در قلعه چمن برای گذران زندگی به خدمت بابقلی بندار درمی آیند. شیرو در کارگاهی که بابقلی بندار در زیرزمین خانه خود دایر کرده، همراه با موسی و عدهای از بچههای قلعه، قالیبافی می کند. نادعلی برای یافتن نشانهای از قاتل پدر خود سیاهچادرها و قلعههای اطراف را زیر پا می گذارد، اما بینتیجه برمی گردد. گورکن قلعه برکشاهی به سراغش می آید تا به ازای روغن و گندمی که از او می گیرد، گور مدیار را که در شب حادثه پنهانی در گورستان قلعه برکشاهی دفن شده، به او نشان بدهد تا نادعلی بتواند با نبش قبر او، ردی از قاتل پدر خود به دست آورد اما منظره فجیعی که نادعلی در گور می بیند، بر اعصاب او اثر می گذارد و نادعلی سلامت روح خود را از دست می دهد.
با فرارسیدن فصل پاییز خانواده کلمیشی به قشلاق می روند. بر اثر مرگ و میر احشام و تنگدستی، گلمحمد و بیک محمد (برادر کوچکتر) ناچار به هیزم کشی می روند. مارال که خود را در آن موقعیت سربار خانواده می بیند، پیشنهاد می دهد که گلمحمد را در این کار کمک کند. گلمحمد که از اولین دیدار به مارال دلبسته است، با آنکه زنی به نام زیور دارد، مارال را به زنی می گیرد. گلمحمد در یکی از سفرهایی که برای فروش هیزم به شهر رفته است، با ستار جوان پینهدوزی آشنا می شود که گاه گاه برای کار به میان ایلات و به دهات اطراف می آید.
در غروب شبی برفی، دو امنیه برای گرفتن مالیات به چادر کلمیشیها می آیند، اما در وضعیت بدی که خشکسالی و مرگ و میر گوسفندها پیش آورده، امکانی برای پرداخت مالیات نیست. امنیه ها خیال دارند گلمحمد را با خود به شهر ببرند. گلمحمد و خان عمو (برادر کلمیشی) آن دو را می کشند و جسدهاشان را از بین می برند. چندماه بعد وقتی که کلمیشیها دارند خود را برای کوچ به طرف کلیدر آماده می کنند، از آمدن چند امنیه به میان سیاه چادرها باخبر می شوند. گلمحمد و خانعمو چادرها را ترک می کنند و به بیابانهای اطراف می گریزند.
بابقلی بندار شیرو را طبق وعدهای که به ارباب آلاجاقی داده است، به شهر به خانه او می فرستد. چندی بعد بلقیس که برای کاری به خانه ارباب آلاجاقی به سبزوار رفته است، شیرو را در آنجا می بیند و با خود به میان خانواده می آورد، اما هیچیک ازمردان خانواده باشیرو از در آشتی درنمی آیند و او تنها و دلشکسته به قلعه چمن برمی گردد. چند روز بعد جهنخان بلوچ که با بابقلی بندار معامله قاچاق تریاک دارد، برای وصول مطالبات خود از او، با چند سوار به قلعه چمن می آیند. بابقلی بندار در قلعه چمن نیست و جهن خان، ماهدرویش را که حاضر نمی شود جای او را نشان بدهد، از بالای پشتبام به حیاط خانه پرت می کند. ماهدرویش از آن به بعد علیل و زمین گیر می ماند. جهنخان، شیدا پسر کوچک بابقلی بندار را به گروگان با خود می برد. همان روز موسی که از شهر برگشته است به گودرز بلخی –یکی از ساکنان قلعه چمن که ستار با او رفت و آمد هایی دارد- خبر می دهد که ستار در پی حادثه ای در شهر دستگیر شده است.
چندی بعد خان محمد پسر بزرگتر بلقیس که چندسالی در زندان بوده، آزاد می شود و پیش کسان خود می آید. همان شب گلمحمد و خانعمو برای دیدن او به چادرها می آیند. صبح روز بعد استوار اشکین و امینه هایش که در تعقیب گلمحمد هستند، به آنجا می رسند و او را دستگیر می کنند. گلمحمد در زندان با ستار همبند است. ستار نقشهای برای فرار گلمحمد و چند تن دیگر می کشد. نقشه با موفقیت انجام می گیرد. وقتی گلمحمد به چادرها می رسد، مارال پسری به دنیا آورده است. همان شب گلمحمد همراه با خان عمو و بیک محمد به رباط کالخونی به سراغ پسرخاله شان علی اکبر حاجپسند می روند و چون مطمئن هستند که علی اکبر حاجپسند، گل محمد را لو داده است او را می کشند و گوسفندهایش را با خود می برند.
روز بعد از فرار زندانیان، خبر حمله آنها به رباط کالخونی، به ستوان غزنه می رسد و او با سرعت به طرف کالخونی راه می افتد. موسی که با تشکیلاتی که در شهر است، ارتباط دارد، اعلامیههایی را با خود می آورد و در دهات اطراف به دست بعضی از دهقانان می رساند. این روزها در اغلب روستاها، بحثهایی موافق و مخالف بر سر گرفتن املاک اربابها درگرفته است. در همین روزها شیدا که موفق به فرار شده، به قلعهچمن می رسد و بابقلی بندار برای حفظ جان شیدا، او را به پناهگاه گلمحمد می فرستد.
گلمحمد و همراهانش شبی به قلعه سنگرد می روند و از نجف ارباب می خواهند که تفنگها و فشنگهای خود را به آنها بدهد و وقتی به قلعه میدان برمی گردند، با حمله استوار اشکین و امنیههای او مواجه می شوند اما گلمحمد و مردانش موفق می شوند آنها را بکشند. گلمحمد دو امنیهای را که زنده ماندهاند، با گوش بریده به شهر روانه می کند، از آن روز به بعد، آوازه شجاعت و قدرت گلمحمد در دهات و قلعه های اطراف می پیچد.
چندی بعد سرگرد فربخش ستار را از زندان آزاد می کند و او را پیش گلمحمد می فرستد تا به او بگوید که مایل است گلمحمد را ملاقات کند. فربود رئیس تشکیلات موافقت می کند که ستار پیغام سرگرد را به گلمحمد برساند. ستار در سر راه خود به گروه امنیه هایی برمی  خورد که برای پیدا کردن گلمحمد دارند به قلعه چمن می روند. عباسجان –پسر کربلایی خداداد، پیرمرد ثروتمندی که زندگی گذشته را از دست داده است- به تازگی به خدمت بابقلی بندار درآمده است و همان شب پیامهایی از ارباب آلاجاقی برای او می آورد. آلاجاقی از بابقلی بندار خواسته است که هم گلمحمد را از آمدن امنیهها باخبر کند و هم سعی کند امنیه ها را به راههایی بفرستد که موفق به یافتن گلمحمد نشوند. علاوه بر آن سرگرد فربخش هم به بابقلی بندار پیغام داده که نمیخواهد بین گلمحمد و خاننایب، رئیس امنیه ها درگیری و برخوردی پیش بیاید.
آن شب ستار مخفیانه با گودرز بلخی و موسی و چند تن دیگر از دهقانان دور هم جمع می شوند و در مورد مطالبات جدی خود از اربابها بحثهایی می کنند و قرارهایی میگذارند. روز بعد ستار به سراغ گلمحمد میرود، در سر راه خود دسته خاننایب و امنیه هایش را در آن حوالی می بیند. نزدیکهای غروب، گلمحمد و دیگران، از مخفیگاه خود، حمله خاننایب را به سیاهچادرهای ملامعراج، که از یاران گلمحمد است می بینند. گلمحمد ستار را نزد ملامعراج که در این حمله مجروح شده، می فرستد و خود و یارانش خاننایب را دنبال می کنند و او و امنیه هایش را می کشند.
در قلعه چمن، یک شب قبل از شروع کار دسته جمعی درو، دهقانان دور هم جمع می شوند تا در مورد گرفتن حق خود از اربابها همقسم شوند. عباسجان خبر این جلسه را به بابقلی بندار میرساند. روز بعد، قدیر (برادر عباسجان) که برای اولین بار به کار درو کردن گماشته شده، نمی تواند پا به پای دیگران کار کند و اصلان پسر بابقلی بندار، او را اخراج می کند. قدیر همان شب خرمنها را به آتش می کشد. فردای آن روز ارباب آلاجاقی و امنیه هایی که از شهر می آیند، گودرز بلخی و یاران او را به بهانه آتش زدن خرمنها به باد کتک و شکنجه می گیرد.
گلمحمد که حالا با شهرتی که به دست آورده، به صورت ملجایی برای رعیتها درآمده، در قلعه میدان مستقر می شود. مردم از دهات و کلاتههای اطراف به سراغ او می آیند و مسائل خود را با او در میان می گذارند و از او کمک می خواهند. در یکی از همین روزها دو امنیه از طرف سرگرد فربخش نامهای برای گلمحمد می آورند که در آن به او پیشنهاد شده از دولت درخواست تأمین کند یا آنکه رضایت بدهد تا سرگرد فربخش همراه با نمایندهای از مشهد، به دیدار او بیاید و با هم برای دیدار دوستانهای نزد فرمانده به مشهد بروند. گلمحمد در پذیرفتن این پیشنهاد مردد می ماند. ستار هم نمی تواند راهی پیش پای او بگذارد.
به دنبال شکایتهایی که از نجف ارباب شده، گلمحمد به قلعه او (سنگرد) می رود. در آنجا حاجی خان خرسفی را می  بیند و دختر او لیلی را برای بیک محمد، خواستگاری می کند. حاجی خان خرسفی که خیال دارد لیلی را به نجف ارباب بدهد، بعد از رفتن گلمحمد و یارانش، با همدستی نجف ارباب، انبار کاه او را آتش می زند تا آن را به گردن گلمحمد بیندازد و بتواند ازاو شکایت کند.
وقتی گلمحمد به قلعه میدان برمی گردد، قربان بلوچ –یکی از کارگزاران بابقلی بندار- را می بیند که از طرف او آمده است تا گلمحمد را به جشن عروسی پسرش اصلان دعوت کند. قرار است آلاجاقی و فربخش هم به این جشن بیایند و آلاجاقی برای گلمحمد پیغام فرستاده است که این جشن بهترین فرصت برای گرفتن تأمین است و او می تواند در برابر گرفتن صدهزار تومان، برای او تأمین بگیرد. قربان بلوچ همچنین از جهن خان پیغامی برای قرار ملاقاتی با گلمحمد آورده است. گلمحمد در پذیرفتن این دعوتها مردد و سرگردان میماند.
قربان بلوچ که روزگاری در قیام افسران خراسان با آنها همراه بوده و حالا اعتماد گلمحمد را جلب کرده و در صف مردان او درآمده است، معتقد است که چون کارهایی که گلمحمد می کند، به نفع اربابها نیست، این دعوتها ممکن است دامی برای گلمحمد باشد. ستار هم در بحثهایی که با گلمحمد دارد، به او هشدار می دهد که به جای اینکه در میان اربابها و رعیتها قرار بگیرد و با هردو طرف دوست باشد، باید طرف مردم را بگیرد، زیرا مردم او را صادقانه دوست دارند، در حالی که دوستی اربابها با او صادقانه نیست و نمی شود به آنها اعتماد کرد. گلمحمد با احساس مسئولیتی که نسبت به مردم دارد، در قبول دعوتها مرددتر می شود.
نزدیکیهای صبح، حیدر پسر ملامعراج خبر خرابکاریهای نجف ارباب را به گلمحمد می رساند. گلمحمد و یارانش به سنگرد می روند، نجف ارباب را دستگیر می کنند و او را دستبسته با خود می آورند. در همین موقع کسی از طرف رئیس امنیهای که مأمور تعقیب گلمحمد است، از راه می رسد و از گلمحمد می خواهد از آنجا دور شود و خبر می دهد که سیدشرضا و نوذربیگ که هردو تا چندی پیش یاغی بودند و حالا به خدمت دولت درآمدهاند، داوطلب دستگیر کردن او شدهاند. این پیغامها گلمحمد را گیجتر میکند، با این همه به خانعمو می گوید که خیال دارد نجف ارباب را همینطور دستبسته به عروسی اصلان ببرد و از خطری که ممکن است در کمین او باشد، پروایی ندارد.
روز بعد گلمحمد با جهنخان ملاقات می کند. گلمحمد که گمان می کرد جهنخان از او می خواهد تا پولی را که از بندار و آلاجاقی طلب دارد، از آنها بگیرد، با کمال تعجب می بیند که جهنخان که تا چندی پیش یاغی بود، خودش را تسلیم کرده و حالا به خدمت دولت درآمده و از او می خواهد که خودش را تسلیم کند. گلمحمد به او جواب رد می دهد.
پس از آن گلمحمد و نزدیکانش به عروسی اصلان به قلعه چمن می روند. آلاجاقی و سرگرد فربخش همراه با بابقلی بندار از او استقبال می کنند. آلاجاقی با وجود عدم رضایت حاجی خرسفی، در میان جمع، قرار عروسی لیلی دختر او را برای بیک محمد می گذارد و ضمن صحبتهایی پنهانی از گلمحمد می خواهدکه نجف ارباب را آزاد کند و از دولت درخواست تأمین کند. گلمحمد جواب مثبتی به پیشنهادهای آلاجاقی نمی دهد و بیآنکه در شام عروسی شرکت کند، با یاران خود از قلعه چمن می رود.
روزی که قرار است بیکمحمد همراه با خانعمو به خواستگاری لیلی بروند، سواری از طرف سیدشرضا تربتی برای گلمحمد خبر می آورد که به او دستور داده شده هرچه زودتر زنده یا کشته گلمحمد را تحویل دهد و گلمحمد و برادرش به این نتیجه می رسند که ممکن است عروسی بیک محمد، حیلهای برای کشتن او باشد. با این همه بیک محمد همراه با خان عمو طبق قرار، با چند سوار به خرسف می روند و وقتی به آنجا می رسند، متوجه می شوندکه اهالی ده به دستور حاجی خرسفی، از ده بیرون رفته اند و خود او هم به مشهد رفته و از گلمحمد شکایت کرده است. خانعمو خشمگین از توهینی که به آنها شده، دستور می دهد مردم انبارهای غله حاجی خرسفی را خراب و آنها را غارت کنند و وقتی مردم از ترس ارباب دست به این کار نمی زنند، غلهها را به کمک بیک محمد به نهر آب می ریزد و خشمگین از آنچه پیش آمده و پشیمان از آنچه کرده است، نزد گلمحمد برمی گردد. در همین موقع قربانبلوچ از طرف سرگرد فربخش پیغام می آورد که فربخش مایل است او را ببیند. در این ملاقات فربخش خبر می دهد که از مدتها پیش حکم قتل گلمحمد را به او دادهاند وچون این کار را نکرده است، به جرم بیلیاقتی می خواهند او را منتقل کنند. اما جانشین او حتماً این کار را خواهد کرد. فربخش دوستانه از گلمحمد خداحافظی می کند.
فردای آن روز، ستار که به شهر رفته با فربود بر سر احتمال کشته شدن گلمحمد بحث می کند. ستار تصمیم دارد پیش گلمحمد برگردد و فربود معتقد است که این کار فایدهای ندارد. ستار هرچند از نظر عقلی حرفهای فربود را قبول دارد، اما ترجیح می دهد برای یاری گل محمد خودش را به او برساند. آخرین پیشنهاد فربود این است که تشکیلات می تواند گلمحمد را مدتی مخفی نگه دارد.
همان روز (15 بهمن 1327) خبر سوء قصد به شاه از رادیو پخش می شود. ستار در بحثی که با یکی از رفقا دارد به این نتیجه می رسند که از این به بعد دوره بدی از سختگیری و دیکتاتوری شروع خواهد شد. در جلسهای که شب همان روز در باغ فرمانداری سبزوار با حضور آلاجاقی و اعیان شهر تشکیل می شود، برنامهای برای تظاهرات بر ضد حزب توده، به وسیله زندانیانی که آزاد می شوند و روستاییانی که آلاجاقی از دهات اطراف خواهد آورد، ریخته می شود. ستار مصمم می شود خود را به گلمحمد برساند.
سیدشرضا تربتی پنهانی به سراغ گلمحمد می آید تا به او بگوید که در اوضاع فعلی که حکومت قدرت گرفته است و دارد همه مخالفان خود را از بین می برد، او مجبور است بنا به دستوری که دارد، مرده یا زنده گلمحمد را تحویل بدهد و گلمحمد باید بین تمکین، گریز یا مرگ، یکی را انتخاب کند. گلمحمد تأکید می کند که چون اهل تمکین و گریز نیست. مرگ را انتخاب کرده است. درهمان حال سرهنگ بکتاش فرمانده جدید نیز پیغامی برای او می فرستد و از او میخواهد تا فردا شب خود را تسلیم کند و اگر نه او جنگ را شروع خواهد کرد. حیدر پسر ملامعراج از طرف پدر به سراغ گلمحمد می آید تا اگر او بخواهد، کمکهایی برایش فراهم کند. اما گلمحمد همه پیشنهادهای کمک را رد می کند. تفنگچیهایش را به خانه هایشان میفرستد و آخرین پیشنهاد ستار را برای در بردن جان خود، نمی پذیرد. روز بعد به گل محمد خبر می دهند که علاوه بر گروههای سرهنگ بکتاش و سردار جهن و سیدشرضا تربتی، برای مقابله با او ارباب آلاجاقی هم گروهی به سرکردگی بابقلی بندار فراهم کرده است.
گلمحمد برای اینکه کسی کشته نشود، با یاران نزدیکش شبانه به کوه می روند تا جنگ به کوه کشیده شود. صبح همان روز، زیور پنهان از همه خود را به اردوی سرهنگ بکتاش و جهنخان  رساند و از آنها خواهش میکند که جنگ با گلمحمد را شروع نکنند. زیور دستگیر مي شود   شود. ساعتی بعد، جهنخان و بابقلی بندار با چند تفنگچی به قلعه میدان میآیند و از بلقیس و مارال محل استقرار گلمحمد را می پرسند و در برابر امتناع آنها، مارال و بلقیس را با خود به اسارت می برند.
شب آن روز حیدر پسر ملامعراج خبر اسیرشدن زنها را به گلمحمد می رساند و از گلمحمد می خواهد که موافقت کند تا در کنار او بجنگد. گلمحمد او را نزد پدرش برمی گرداند. زیور که با کشتن امنیهای موفق به فرار شده، خود را به گلمحمد می رساند و با شروع حمله، همراه با او می جنگد. در این نبرد طولانی، خانعمو، گلمحمد، بیکمحمد، ستار و زیور کشته می شوند. جنازههای بیکمحمد و گلمحمد و خان عمو را به سبزوار می برند. چندروزی به نمایش می گدارند  گذارند و بعد در گوری دسته جمعی دفن می کنند.
موسی و قربان بلوچ و نادعلی چارگوشلی جسد ستار را در همانجا که کشته شده، به  میبرد سپارند. مارال جنازه زیور را سوار بر اسب با خود می برد. نادعلی اسب خود را به قربان بلوچ مي رساند دهد تا بتواند خود را از آنجا در ببرد و خود تا صبح   درکنار گور ستار مي ماند.